خرید بک لینک
لیمو شاید فکر کنی دارم شعار می دهم اما شعارها زیبا هستند زمانی که واقعا سعی کنی به آنها عمل کنی ... خیلی گشتم ... اما هیچ دلیلی برای نفس کشیدن جز عشق نیافتم لیمو ... و عشق همه ی چیزهای دیگر را بغل کرده بود مثل داستان نویسی هنر مبهوت رهایی از دنیا شدن لذت از طبیعت خنداندن بچه ها و بوسیدنشان و باید بگویم از 13 مورد خیلی بیشترند .. کارهایی که میکنی برای او ... که معشوق نگاهت کند و بگوید آری ... آری عاشقی کردی ..... و منتظر لحظه ای بمانی که جان موقتی ات را بخواهد بگیرد و بگوید عاشقی کردی ... راضیم از تو ... راضی ..... لیمو هیچ چیز برایم بدتر از این نیست که در عشقش جا بزنم ... هیچ چیزی برایم تلخ تر نیست ....... وقتی حدود دو سال پیش عاشق یکی از بنده هایش شدم بنده اش به من گفت ... تو عاشق حقیقی نیستی ... البته با ادب گفت ... با شعر گفت ... چون شعور داشت ... فقط خدا می داند که راست گفت یا نه اما یکی از سخت ترین لحظات زندگیم بود شنیدن آن حرف ... می دانی شعرش چه بود ؟ هرکسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من لیمو ... خیلی تلخ است ... خیلی ... اینکه یک روز در حیرانی محشر ، خدا بگوید : سلام شایسته ... راستش .... تو یک عاشق حقیقی نبودی ....

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:19

همه چیز پایان دارد. راحت هم تمام می شود .. به راحتی بستن یک کتاب ... این وبلاگ هم بالاخره روزی پایان دارد

اما نه راحت.

فکر میکنم دوست وبلاگی خوبی نبودم ... بگذارید به حساب هوار هوار کاری که خودم روی سر خودم ریختم بلکه برای خودم کسی شوم روزی ... امیدوارم بشوم ... و همه مان بشویم ... مرا ببخشید که کامنت ها را هم جواب ندادم ...

بسیار آموختم از همه ... سپاس و بدرود :)

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:19

ای خدای طوفان های دردآور و کشتی و دریای عمیق و تاریک

ما را در کشتی ات سوار کن و نجاتمان بده

سوار بر کشتی مهـــدی ات

به سمت جزیره ای روانه کن که جز تو حرفی نباشد

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:13

بسم اللّه الرحمن الرحیم اگر از حال ما بخواهید بپرسید باید گفت که حقیقتا ملالی نیست جز دوری اللّه. دوری اللّه در جامعه ام. ملالی نیست جز دست و پا زدن بین روشنفکرنماها و تا مرز خفگی رفتن و آمدن پیش روشنفکران حقیقی و اکسیژن گرفتن و دوباره از نو لبخند زدن. قبل از اینکه به صورت دانشگاهی فلسفه بخوانم به سراغ فلسفه رفته بودم و فلسفه ، مرا که دختر آشفته ذهنی بودم که به پوچی رسیده بود به فلسفه ی خدا عمل آورد. یعنی برایم اثبات کرد وجود اللّه را . و بعد وجود دین را و بعد... یکی از ریشه های یقینم را مدیون فلسفه ام. چند روز دیگر از کارم در اسباب بازی فروشی استعفا می دهم. و خوشحالم. و از قبل که کار زیاد بیرون خانه را دوست نداشتم الآن بیشتر دوست ندارم. از دی ماه زندگی تازه ای را آغاز میکنم. وقت آزادتر و کتاب خواندن بیشتر و نوشتن بیشتر ... خودم میدانم که از تابستان تا الآن زندگی ام عالی پیش نرفت ولی اللّه مهربانی دارم که نگذاشت بد پیش برود با اینکه استحقاقش را داشتم... فکر می کنم آن که عالی پیش نرفت هم بخاطر کفاره ی گناهی بود که از فردی توی زندگی ام ناامید شدم و سعی کردم از او دل بکنم... بگذریم. رفقا چیز دیگری که میخواهم بگویم این است که به دلیل یک مشکل به نوشتن در وبلاگ بی رغبت شده بودم ولی دیگر مهم نیست... سلام رفقا ...

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:13

خیلی وقت پیش ها نمی دانستم غیرت داشتن کسی روی من چه مزه ای دارد و فقط وصفش را توی کتاب ها و فیلم ها دیده بودم تااااا اینکه یک روز که سر ظهر از مدرسه قرار شد به خانه ی دایی ام بروم توی کوچه پس کوچه های خلوت مزاحمم شدند و به خیر هم گذشت خدا را شکر . بعد که به دایی ام گفتم یکجوری شده بود که هیچ وقت این شکلی ندیده بودمش ... میخواست برود طرف را پیدا کند حتی!! ما راضی اش کردیم بابا دایی بی خیال گذشت! این دایی ام را خیلی دوست دارم یعنی محبوب ترین دایی ام است از بچگی تا الآن. آدم متعادلیست که چه در سیاست چه در روابط خانوادگی خیلی مراقب رفتار و حرف هایش است ، اهل پز دادن نیست ، از پول پرستی خوشش نمی آید و بسیار اهل سفر :) خلاصه اولین بار او برایم غیرتی شد. استرس زا بود اما شیرین بود و جالب :)))))) دیروز سر کلاس یکی از این پسرهای خود چیز پندار هی هیزبازی در می آورد جوری که نمی توانستم درست بفهمم استاد چه می گوید. بــــعد استاد فهمید و چند باری بهش تیکه اندخت و چشم غره رفت :)))))) یک استاد تقریبا ۶۰ ساله است که برایم جایگاه ویژه ای پیدا کرده جوری که اگر بخواهم یک نفر را با احتمال بالا نام ببرم که پای امام زمان می ایستد ، اوست . چرا؟ مثلا زمان دانشجویی اش در طول یک ترم مربوط به هر درسی حدود ۳۰ کتاب می خوانده بعد هم می آمده با دوست هایش مباحثه میکرده که علمش را به آنها هم برساند و در هررررر درس

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:13

پایم را که گذاشتم تو هیچ چیز ندیدم جز یک چیز . یک صندلی دوتایی که دو پسربچه با ظاهری خاکی و کثیف رویش نشسته بودند . و در دست هر کدام یک بسته آدامس فروشی . یکی شان سرش را گذاشته روی شانه ی دیگری و انگار از خستگی خوابش برده بود و دیگری دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و با اندوهی دریاپیکر به بیرون پنجره خیره بود . اتوبوس عجیبی بود . آنقدر ماتشان مانده بودم که یادم رفته بود بنشینم . با درماندگی نشستم . دو زنی که کنار هم بودند متوجه حالم شدند . حالی که خودشان هم داشتند . قلبم خوب نبود اما دردش کم بود . فقط کمی سوخت . چند دقیقه ای گذشت که پسری که به بیرون نگاه میکرد شروع کرد به زیر لب خواندن سوره ای در آن سکوت شبانه ی مدهوش اتوبوس ... چه می خواند ؟ ... آها ... سیصلــــی ناراً ذات لهب ... صدای مرجان گونه ی نرمش و آرامش یواشش ... آه چه کسی به او قرآن آموخته بود ؟ خوب کرد ... ما سه زن هر سه آنجا کشته شدیم . ٭ گفتمش بیا گفت اشتیاق دارم به آمدن اما ... گفتم اما چه ؟ گفت اما بین "شیعه ها" حتی ۳۱۳ یار هم ندارم ٭ گناه من امروز را ساخت ؟ چشمان اندوه بار دو بی گناه را ساخت ؟ ... چه خووووووب که کشته شدم امروز ... ٭ راستش را بخواهید ... جایی استوار و محکم و عمیق در قلبم برای خون به جگرکنان مهدی وجود ندارد.

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:13

اول که با عاطفه و پگاه نشستیم عاطفه گفت: هرگونه صحبت مهربانانه با خانومای مسن کنین من میدونم و شما... مخصوصا تو شایستهمن: :| بیشین سرجات عاطفه: بچه ها اینو نگا. این تسبیحه تنها چیزیه که من واسه جهازم خریدم... سنگ اصله ۷۰ تومن خریدم ^_^ من: پگاه نیگا جهازشم آورده قراره بره با پیرپاتالا عشوه بیاد بگه

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 9:21

فهمیدم اشتباهم چی بوده... ببخش... قول میدم دیگه انجام ندم... کمکم کن یادم نره....

یه گناه همه درای عشقتو به روم بسته بود

اونم چه گناه مسخره ای

هرچند عشقت خودشو از درزای درها و به زور به من میرسوند اما...

ممنون که بهم گفتی

ممنون که اینجام

ممنون که تو گند زندگی نمیکنم

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 9:21

من با پا کربلا نرفتم اما بارها و بارها منو بردی کربلا و نه در کل طول زندگیم بلکه منظورم فقط تو این یک ماههاون آقاهه گفت اعتکاف عین زیارت امام حسین ِعشقه ، این یکی از زیارتامه :) من با اون روضه ی قشنگ خونگی کربلا رفتم و بارها و بارها با لایو اینستاگرام و غیره :) دروغه که من کربلا نرفتم :) آقاهه می گف

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 9:21

آیا به پرندگانی که بالای سرشان است ، و گاه بال های خود را گسترده و گاه جمع می کنند ، نگاه نکردند؟! جز خداوند رحمان کسی آنها را بر فراز آسمان نگه نمی دارد ، چرا که او به هرچیز بیناست


۱۹ ملک

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 9:21

بالاخره روز سوم آمد برای سحر که بلند شده بودیم دیدیم عاطفه خانوم اخلاق خاصی دارا هستند :| فرمودیم چت هس حالا؟؟! فرمودند شما بار اولتونه اعتکاف میاین نمیفهمین غروب روز سوم چقد دلگیره و ادم دلش نمیخواد بره :((((( اصا برین اونور با من حرف نزنین اصاب ندارم.. دلتنگی دارد ... خدا بود که میزبانی میکرد ...

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 9:21

که می ایستم پشت چراغ قرمز عابر پیاده و مردم چپ چپ نگاهم می کنند و لابد توی مخشان می گویند "خب رد شو لامذهب حالا که ماشین نیست" و فکر نمی کنند که اگر من رد شوم و ناگهان همان وقت یک موتور پیدایش شود و منی که حقم رد شدن نیست را ببیند و هول شود به من نزند ، آن استرس-آن هول شدن به گردن من است و اصلا فکر

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 9:21

موجودی هستم که اگر چندوقت یک بار تنوع های ریز ریز در اطرافم ایجاد نکنم احساس کسل بودن می کنم و آن هنگام از خویش می پرسم آیا چه چیزی مرا کسل کرده؟ و بعد از چند ثانیه تفکر ، ندایی از حافظه می رسد که باز یادت رفت سندرم تغییر ایجاد کردن و تکراری نشدنت را؟؟ :| تغییر ایجاد کن تا رستگار شوی. اینگونه است که

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 9:21

بین یک عالمه دود ، بین غبارهای خاکستری ، بین مه غلیظی که انگار از دود گازوئیل تشکیل شده گیر کرده ای ... دست و پا میزنی ... کاری از دستم برنمی آید فعلا جز دعا ... تمام تلاشم را کردم که رها شوی اما ... تو دور می شدی هی ... به ن گفتم بیاید دست هایت را بگیرد سفت فشار بدهد ... دستم توی تهران به تو نمی رس

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 7:22

تو که مهربون ترینی ... تو که بی تو مرا بیم نه قطعا فروریختن است ... تو که همیشه هستی ... تو که حتی موقع خوابم چشم ازم برنمیداری ... تو که همیشه آغوشت بازه ... تو که خالق دریایی ... خالق لبخند ... تو که هم معشوقی و هم عاشقی و هم خود عشقی ... بهتر از تو هست مگه برای عاشقی واقعی؟

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 7:22

یکی از دوستانم گفت از یک وقتی دیگر از پفک متنفر شده است. یک بار خواب دیده که خواهرش جلویش نشسته و دارد پفک و نان و پنیر می خورد ... صحنه ای به شدت تهوع آور ... و بعد از آن دیگر حالش از همه ی پفک ها بهم می خورد. وقتی گفت هی غبطه خوردم که ایـــــول اگر من هم از این اتفاق ها برایم بیفتد که علاقه به چیپ

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 7:22

نمیدانم چرا اینطوری است که از وقتی بین من و دخترعموهایم سر مسائلی کشمکش شد با اینکه اکثریت دقیقا می دانستند من حق داشتم و دارم اما به شدت آلزایمر می گرفتند. آلزایمر اینکه آنها سال ها چه بدی هایی به من می کردند . یا از من چیزهایی توقع داشتند و دارند که از دخترعموهایم نه. شایسته تو باید ببخشی و وظیفه

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 7:22

سال 96 انگار حسابی قصد کرده به جانم بیفتد. خیلی اعصاب خوردی می ریزد به جانم. از عید دیدنی ها بگیر تا همین حالا که خیر سرم بار اولم است اعتکاف می روم. اول باید حرف زکیه را نشنیده بگیرم که با طعنه اعتکاف را مسخره می کند و از دهانم درنرود که "یکم شعور داشته باش اعتقادات کسی را مسخره نکن" و دوم باید نروم بپرم به عاطفه که چرا رفته همه جا جار زده ما اعتکاف می رویم. حالا هی رژه بروید روی اعصابم دریغ که رژه رفتن اصلش در ارتش انجام می شود نه روی اعصاب هم نوعانمان...

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 7:22

و خودم فکر می کنم که یکی از دلایلی که ذره ذره ی وجودم در احساس نمو پیدا کرده و غلت زده فرار از بی احساسی های پدر و مادرم است.

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 7:22

تو پست قبل که گفتم آنها بی احساسند منظورم دقیقا بی احساس ِ بی احساس نیست. اصلا مگر آدم بی احساس مطلق هم داریم؟ منظورم این است که غلیان احساسشان کم است و همان یک ذره را هم تقریبا بروز نمی دهند که البته میدانم این درد مشترک خیلی هاست متاسفانه.


بعد هم اینکه رفقا میخواهم این سه روز از حال و هوای اعتکاف بنویسم اگر کسی به مزاجش خوش نمی آید نخواند. :)

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 7:22

+ خب یعنی همه ی اون آدما امشب اشتبا کردن؟

- آره

+ حتی فلانی و فلانی؟

- آره

+ ...

- کارای آدم بزرگا همیشه درست نیس. مغز بعضیا تزیینی هم نیس چون حتی به مغزشون افتخارم نمیکنن ولی به هیکلشون و پولشون و ... چرا

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 17:54

عشق ... من گم شده ام. بین همه ی دویدن هایم گم شده ام و تو را گم کرده ام. هرچند که تو مدام در حال انداختن خودت در منی. منی که یک روز بخاطر تو ادامه ی زندگی را پذیرفتم. و تو همه ی محرک من شدی. گفتم همه چیز به درک اما از تو ای عشق نتوانستم بگذرم. همه ی آرمان من شدی. گفتم که من از دنیای بی عشق بیزارم. آ

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 17:54

تا حالایش کلا کم سوتی داده ام اما اگر هم داده ام ناجوووورش را رو کرده ام. البته نمی خواهم یک جوری بگویم که یعنی این ویژگی من است و همچنان دنبالم راه بیفتد تا آخر عمر. نخیر آقا جان :| بفرما خانه تان :| ای بابا نخود آبرویی در دنیا دارم بفرماااا :| مثلا سر کلاس ادبیات که می خواستم درباره ی مولانا کنفرا

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 17:54

اقوام از عید دیدنی ها انواع و اقسام عکس ها با انواع تیپ ها و عشوه ها را گذاشته اند و من هم کلا در عکس ها موجود نیستم چون «تو که کلا حجاب دوس داری دیگه نمیشه عکستو گذاشت» بعد هر چه به عکس ها نگاه میکنم انگار کلا هیچ وقت وجود نداشتم و یک حس مزخرف خوبی میگیرم :)

+ بهشت که رفتم عکسای خوشگل موشگل میذارم اینستا از خودم از زوایایی که خوشگلترمم میذارم با عشوه تازه:| اونجا امکانات هم خیلی بیشتره با یه دوربین خفنم عکس میگیرم:| چیش!:)))

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: جمعه 11 فروردين 1396 ساعت: 4:08

عباس سمت راست نشسته و دو متر آن طرف تر سحر . دو تا بچه ی گوگولی شان هم بینشان نشسته اند بازی می کنند .

سحر: عباس گشنته؟

عباس: نه جمال یار کافیه

سحر: یعنی الآن تو فضایی؟

عباس: آره

سحر: خب پس خوبه (و با لبخند تخمه می شکند)


+ سحر که دختردایی مادرم است خیلی دل است. به شدت از بچگی دوستش داشتم و دارم هنوز. سرشار از نمک و شیرینی ست!! عمر عشقشان که می دانم با چنگ و دندان نگهش داشته اند ان شاالله به ابد ... :)

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 9 فروردين 1396 ساعت: 19:03

از یک وقتی به بعد اینستاگرام رنگ و لعابش برایم کم رنگ شد به دلایل بسیار ...

اما امان از کاری که این روزها با من می کند

وقتی پیج @karbobala_com تقریبا هرشب لایو می رود و ...

ساعت ۱۰ شب

اول یاد آمدن مهدی تنها باشید لطفا

و بعد شایسته کوچولو را فراموش نکنید....

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: سه شنبه 8 فروردين 1396 ساعت: 8:18

* خروس ها شما را چه شده؟ در قصه ها خوانده ایم که برای کله های سحر مردم را بیدار می کردید ... برای صلاه صبح ... اما حالا چرا قوقولی هایتان شده است 10 صبح و 3 ظهر و 5 عصر و ...؟ نکند ندا رسیده که "خیلی از این مردم نماز صبح نمی فهمند پس مدام قوقولی کنید بلکه از خواب غفلت بیدار شوند"... * چقدر از تلفظ

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: سه شنبه 8 فروردين 1396 ساعت: 8:18

یه دیپلم ردی ای که مامانش دکتر ، باباش مهندس. وضع مالی هم پول و پارو. تازگی براش خونه خریدن مامانش اینا. لابد چون اهل کارم نیس پول تو جیبیشم باباش میده حتی بعد ازدواج. به قول مامانش احتمالا یه دختری که بوی پول میشنوه آویزونش میشه. بعد نامبرده تا ۲ ظهر میخوابه زنشم احتمالا همینطور. بعد که پامیشننم زنشم احتمالا آشپزی بلد نیس زنگ میزنن غذا میارن. و در نهایت می میرن. در اوج رفاهی که خیلیا ممکنه آرزو کنن همچین موقعیتیو. در اوج بی تلاشی در اوج مردگی....

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: شنبه 5 فروردين 1396 ساعت: 19:13

هیش :) چیزی نگو :) من امروز تا جا داشت خورد شدم :) نه کمتر نه بیشتر به اندازه کافی :) تمام رفتارای اشتباه اقوام به کنار دارم به این فکر میکنم که خدا چقدر دوسم داشت که وقتی عاشق شدم طرف مقابلم اینستاشو پاک کرد فیس بوکشو پاک کرد و حتی من انقدر گوشیم اوراق بود که عکس پروفایل جیمیلشم باز نمیشد برام و خو

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: پنجشنبه 3 فروردين 1396 ساعت: 19:43

راستی راستی چه عجیبیم. کلی تدارک عید میبینیم آجیل ، انواع شیرینی ، شکلات ، گز ، انواع میوه ، چای ... کلی هزینه برمیدارند بعد مهمان که می آید اگر جای دیگری پذیرایی شده جا ندارد شکمش و اگر هم بخواهد جای دیگر هم برود باید شکمش جا داشته باشد بالاخره ... بعد ما هی اصرار اصرار که نخوری یا کم بخوری ناراحت

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: پنجشنبه 3 فروردين 1396 ساعت: 19:43

صفحه بندی